نامه صد و پانزدهم
سلام عزیز مامان
امروز 28 خرداده .... فردا سالگرد داریم .... سالگرد معجزه من .... سالگرد نمایش قدرت خدا
پارسال این موقع ها بود که به بودنت شک کردم و این شک رو به حساب خوش خیالی گذاشتم
پارسال فردا روزی بود که از سرکار که برگشتم بی بی چک خریدم و رفتم و خونه .... بدون اینکه به بابات بگم رفتم دستشویی و گذاشتم ... وقتی دیدم داره خط دومش پررنگ میشه بی بی چک رو پرتش کردم و انداختم کنار ... جرات نمیکردم نگاش کنم .... اما واقعیت بودن تو بود... با جیغ اسم بابات رو صدا کردم و اومدم بیرون .. دیدم داره نماز میخونه... بعد از نمازش ......................................
اما امسال
امسال من اینجا نشستم بدون تو .... ناشکر نیستم به معجزه پس گرفته اش ..... شاکرم به نمایش قدرتش
اما مردم، تجویزهای مردم.... اینا سنگ خارای روح منن
«میدونی الی جون، هرکسی تو زندگیش باید بره 7 تا مرده بشوره تو هم برو یه جایی که کسی نشناسدت تو مردشور خونه اش مرده بشور اینجوری شاید حامله شدی»
«مامانم صابونی که مرده باهاش شستن رو داره هاااااااااااااااااا میخوای برات بیارم»
«راستی الی جون اینجا یه مجلس عزاداری تو محرم هست برا حضرت قاسم... همیشه یه نفر میره و جا حضرت قاسم میشینه سرتاپا پوشیده ای ، هیچکس نمیفهمه تو کی هستی، میگن حاجت خیلی میده تو امسال برو...»
«میگم الی جون برید یه بچه از بهزیستی بگیرید خیلیا رفتن بچه گرفتن بعدش باردار شدن»
صاحب این حرفا نمیدونه تو دل من چی میگذره...
نمیدونه که اگه میگم نمیرم به اون مجلس به خاطر چیه..
نمیدونه من به چله و چله بری اعتقاد ندارم
نمیدونه که بچه گرفتن از بهزیستی مثل چیپس و پفک خریدن از مغازه نیست که ر احت بگیرم و راحت پسش بدم .... زحمت میخواد ... تعهد میخواد ... عشق میخواد
این حرفا اذیتم نمیکرد...اما الان رو هم تلنبار شدن و شد یه کوه ... سنگینیش فشار میاره بهم
میدونم کسی که این حرفا رو میزنه دوستمه و نیتش خیره و به خاطر من غصه داره
ولی نمیتونه با چشم من و حس من به این قضیه نگاه کنه
امروز خانمی که بامن سقط کرده بود شش ماهه باردار بود و داشت به من ادرس دکتر میداد
از تصور دکتر رفتن وحشت کردم ... غصه عالم اومد تو دلم
یه کم خسته ام و این خستگی نمیدونم چرا برطرف نمیشه ....
دلم میخواد به هیچ کس جواب پس ندم .....
دلم میخواد کسی بعد از اسم من یاد نازایی و بچه نداشتن ما نیفته
اما چه میشه کرد روزهای گاهی تلخ و گاهی شیرین زندگی رو پیش رو داریم ... باید زندگی کرد
********************************************
درد نوشت: این دلم میخواد ها از محالات زندگیه که داره تبدیل میشه به فانتزی تلخ
صرفا جهت اطلاع: پری همچنان نیومده و چهار روزی هست که پروژسترون زدم تا بیاد


نامه صد و پانزدهم 
